Nostalgia

 

 

 

Mar 20, 2008



 
اینجا بهار آمده است . کنار پنجره می نشینم و باد خنک زیر موهایم می زند . دامن کوتاهم را می پوشم با کتونی های سفید و جوراب صورتی . گل به موهایم می زنم . ریمل به چشمانم می کشم . چشمانم را می بندم و برای آفتاب دلبری می کنم . گاهی وقتی که چشم باز می کنم ، رهگذری را می بینم که آن پایین ، کنار باغچه ی تازه سبز شده ایستاده و خیلی عجیب نگاهم می کند . پرده را می کشم و از لای دو پرده نگاه می کنم تا برود . شیر سرد می نوشم و گل های زرد وحشی می خرم .
اینجا بهار آمده است . عصرها نم بارانی می زند و من را بی هوا می کند و خل می شوم . موهایم را پشت سرم گوجه می کنم و آن مجعدهایش را می ریزم پشت گردنم . گرد گل ها به مشامم می ریزد و پشت هم عطسه می کنم . پنجره را باز می کنم و کتاب می خوانم . دلتنگ می شوم و گریه می کنم .
اینجا بهار آمده است . تمام آهنگ های قدیمی را گوش می دهم و آلبالوی ترش نارس می خورم . کف دستم نمک می ریزم و با نوک زبانم ، نمک ها را لمس می کنم . لباس هایت را از کمد بیرون می ریزم و یکی یکی تا می کنم و دوباره سر جایشان می گذارم .
اینجا بهار آمده است . با روزنامه های قدیمی شیشه پاک می کنم و عطرهای تو را به بالشم می زنم . کفش های کالج سرمه ای را پا می کنم و به دانشگاه می روم . نمی خندم و حاشیه ی تمام جزوه ام شعر می نویسم . دلتنگ می شوم و برمی گردم و شیرینی لبنانی نمی خرم .

اینجا بهار آمده است و تو نیامده ای و بهار بدون تو انگار اصلاً نیامده است .


------------------------------------


Feb 25, 2008



 
بادام تلخ خورده ام .
تمام زبان و حلق و نفسم تلخ شده است .
از دیشب که رفته ای مدام احساس می کنم خانه بوی نان سوخته می دهد.
تلفن هایم را جواب نمی دهم و حوصله ندارم پرده ها را بکشم تا نور بریزد روی بازوهایم .
بیشترین کاری که انجام می دهم این است که روی کاناپه ی طوسی مان دراز می کشم و با گردنبند مرواریدم بازی می کنم و دلم هی غنج می رود برای صدایت .
موهایم را دور انگشت هایم حلقه می کنم و پهلو به پهلو می شوم .
دستم به نوشتن نمی رود و تمام کارهایم روی هم تلنبار شده است .
می روم نان تازه بخرم که روی پله ی دوم دکمه ی پیراهن چهارخانه ات را می بینم که افتاده است .
لباس های چمدانت را مرور می کنم که نکند این پیراهن را برده ای و دکمه هایش ناقص باشد .
عصر که زنگم می زنی ، می گویی برایم عطر خریده ای .

- عطر نمی خواهم . بیــا !
- کشوی سوم را دیده ای ؟
- نه ...
- ببین
گوشی را با چانه و گردن و شانه ام نگه می دارم و با دست هایم زیر کشو را جست و جو می کنم ...

- دیدی ؟
- چیزی نیست که
- ببین ... هست

دستم به کاغذ می خورد .

- نامه نوشته ای ؟
- برای شب دوم

روی کاناپه دراز می کشم و موهایم را بالای سرم را جمع می کنم و نامه ات را می خوانم . نامه ات طعم عسل دارد .
تلخی بادام را می پراند ...


------------------------------------


Feb 14, 2008



 
سرم پایین است و
Bailamos
گوش می دهیم و
کنار آتش گرم می شویم
می پرسم :
این ولنتاین با روزهای دیگرمان
چه فرقی می کند ؟ چه فرقی بگنجانیمش ؟
بلند می خندی و می گویی : هیچ
می گویم : فکر کنم باید بالش هایمان را پرتاب کنیم
می گویی : باید بیشتر نگاهت کنم
می گویم : این که ولنتاین نشد .
می گویی : پس بیا قهوه بخوریم . ها ؟
می گویم : بالش هایمان را پرتاب کنیم .
می گویی : بالش هایمان را پرتاب کنیم .
می گویم : قهوه هم بخوریم .
می گویی : بالش هایمان را هم پرتاب کنیم .

بالش هایمان را پرتاب می کنیم و قهوه می خوریم
و خوب خوب خوب نگاهم می کنی
و خوب خوب خوب نگاهت می کنم .

بعد در دفترمان می نویسم
ولنتاین امسالمان : بالش پرتاب کردیم و قهوه خوردیم
فردایش دیدم پایین اش اضافه کرده ای :

و خوب ِ خوب ِ خوب نگاهش کردم ...


------------------------------------


Jan 26, 2008



 
خواستن من را دلتنگی می کنی
و من نفس هایت را آرزو

چقدر دوری , نامه هایت که نمی رسند،
... تمام روز به دلهره می گذرد و دلواپسی
اما وقتی که
صدای زنگ دوچرخه ی پستچی را می شنوم ، پله ها را
یکی در میان رد می کنم
پایم روی پادری جلوی خانه سر می خورد
و موهایم آشفته می شود و رنگ از رویم می پرد ،
یکی نداند خیال می کند ، خودت آمده ای
که من این طور هول کرده ام .

دست خط تو ، انگار ، زنده ام می کند
یا چطور بگویم
جان به تنم می ریزد
...

دلتنگی نکن ، غصه می خورم ...
دارم برایت یک شال گردن قشنگ و خوشرنگ می بافم ...


------------------------------------


Jan 17, 2008



 
دست هایت را دور کمرم حلقه کرده بودی
هرم نفس هایت گرمم می کرد و
حرکت های منظم و قشنگ رقص مان زیر نور مهتاب
در آن شب زمستانی
رقص پاها و حالت دست ها و پرسه ی نگاه ها
و ما که هر لحظه در نرمی آن لحظه های خواستنی
فرو می رفتیم و غرق می شدیم
که هزار بار دیگر تمام آن لحظه ها را آرزو می کنم
که محوم کند که آبم کند که ذوبم کند .
در همان لحظه که گره نگاهمان به هم را نمی توانم.
این گره کور نگاه ها که بازش نمی توانم و فقط پلک می بندم
برای بیرون دادن این همه نفس که حبس شده بود در تمام تنم .
پلک نمی بندی و هرم نفس هایت گرمم می کند در آن شب زمستانی ...
دست هایت را دور کمرم حلقه کرده بودی و رقص بود و مهتاب ...


------------------------------------


Jan 15, 2008



 
هیچ کداممان حرف نمی زدیم
مردک فریاد می زد :
.عشق همیشه در مراجعه است
هیچ کداممان حرف نمی زدیم.


------------------------------------


Jan 10, 2008



 
خیسی شب است .
پشت سرمان صدای گام هایی می آید که با ریتم مشخص قدم های ما بر داشته می شوند .
زود سرم می چرخد و نگاهت می کنم , دستم را فشار می دهی و همین طور مطمئن جلو می روی ، پلک هایت را دو ثانیه روی هم می بندی و لبخند می زنی . نفس عمیق می کشی .
,,,
صدای نفست را که می شنوم , آرام می شوم و دستت را فشار می دهم .
هیچ صدای پایی از پشت سرمان شنیده نمی شود .
با تمام شوق بغلت می کنم و پشت سر را نگاهی می اندازم , جز سو سوی ممتد دور چراغ سر کوچه ، هیچ متحرکی نمی بینم .

بغلت می کنم .
نمی نفس سیر ات آرام های از شوم .
نفس ها از یم نمی سیر شوی .
از نفس های آرام ات سیر نمی شوم .
از نفس هایم سیر نمی شوی .
که نفس ، تمام حضور است و حضور همه اطمینان و آرامش .
که تمام بودن است ، نفس های ت , م , مان.


------------------------------------


Dec 31, 2007



 
از کناره ی شیشه ی ماشین سوز سرما می خورد به صورتم و مژه هایم را تکان می داد
بن بست الیزابت را رد کردیم ،
راننده ی تاکسی از کیلو کیلو های تمبر هندی اش گفت
و معلم ادبیات که من از کل اش فقط کلاه کشی کرم رنگ روی سرش را دیدم
ثانیه شمار چراغ قرمزهای پی در پی
و حواسم که مال خودم نبودم
و فضای سفید دور مردمک سیاه وسط چشمانت ، برق زد . بدجور
داغی دوید به صورتم
روی برگرداندم که سفیدی براق را نبینم
که صدای پلک ات آمد
که چکید
آرام

از بن بست الیزابت دور شده بودیم و کلاه کشی معلم ادبیات کج شده بود ، به خواب رفته بود . راننده ی تاکسی از کیلو کیلو های تمبر هندی اش می گفت . سفیدی برق نمی زد . خیسی اشکت روی دستم بود . حواسم ؟ حواسی نمانده بود ... به صدای پلکت فکر می کردم .


------------------------------------


Dec 17, 2007



 
امروز آخرین باران پاییز تمام تنم را تر کرد
تو نبودی و تمام راه ها را تنها تنها تنها بودم
شال گردن رنگ رنگی ام را روی بینی سرخم پیچانده بودم
سرما منجمدم می کرد
فک ام می لرزید
اشکم می آمد
صدای کفش هایم روی آسفالت های گِلی ِ خیس ,
صدای خوبی بود
دوست داشتی این صدا را . یادت هست ؟
پل را که دیدم تمام تنم لرزید
انگار می دیدمت از دور با آن لبخند کج
به پیچ که رسیدم
یادم افتاد
آخ

جای چشم هایت خالی

,,,

می دانی ؟ خسته ام از عشق های مریض


------------------------------------


Nov 5, 2007



 
آن طرف خیابان ایستاده ای
بالا و پایین می پرم و دست تکان می دهم تند تند
عبور مداوم ماشین های بزرگ تصویر تو را من می دزدد
بی حرکت می شوم من و دست هایم در هوا چوب خشک
از پشت با دست هایت چشم هایم را می پوشانی
دست هایت بوی نیمه ی آبان می گیرند روی چشم های من
آرام در گوشم می گویی :
اگه گفتی من کیم ؟
.
.
.
گرمی دست هایت جا مانده است روی چشم های من


------------------------------------


Oct 24, 2007



 
دیدی امروز پاییز چطور خودش را در دامنمان چلاند ؟
دیده بودی اندوهی را که در تو بدود ؟ اندوه در من می دوید امروز و یک بار چشمانم را می بلعید و یک بار دست هایم را .
درمانده ام .
شال گردنت را برده ای راستی ؟


------------------------------------


Oct 13, 2007



 
قبول نیست !
حالا من سر گرگم به هوا شکایتی نکردم دلیل نمی شود سر هر بازی من ببازم.
معلوم است که قدم های بزرگ تو ، باخت مرا در گردو شکستم قطعی می کند .

با این همه که همیشه می بری اما ، بعد از هر بازی همان طور که سرخ شده ای از دویدن و پیشانی ات خیس است از گرما و زبانت خشک است از تشنگی ؛ زل می زنی در چشم های من و می گویی :
من بازنده ام در این بازی دختر !
من همیشه بازنده ام !


------------------------------------


Oct 5, 2007



 
آهای با تو ام بی ذوق !

این پیراهن قشنگ گل گل آبی و بنفش را به خاطر تو پوشیدم .
لب هایم را صورتی کرده ام . چشم هایم را سورمه ای .
این ظرف پر از سیب سبز سفت را هم به خاطر تو روی میز گذاشتم . رومیزی چهارخانه ی قرمزم را حواست بود اصلاً ؟
آن گل های ریز وحشی زرد را دیدی که کنار پنجره گذاشته ام ؟

ماست مالی اش نکن , حواست نبود دیگر !


------------------------------------


Sep 22, 2007



 
این هم از پایـیـز ما
حالا بیا در کوچه های پر از برگ خشک با سوز سرما راه برویم و شال گردن هایمان را روی دهان و بینی مان بگیریم .
باران های تند و سوزنی را تماشا کنیم و قهوه ی تلخ بخوریم .
درخت های عریان را بخندیم و گاهی زیرشان برقصیم .


پایــیــزمــان آمـد .


------------------------------------


Sep 19, 2007



 
آهای بی انصاف لعنتی
هر وقت خودت دلت بخواهد هوای مرا داری ؟
یعنی این قدر خودخواهی تو ؟
دوست ندارم پیشم بنشینی الآن .
برو کمی لطفاً.

می خواهم تنهایی و بدون تو The Engine Driver گوش کنم .


------------------------------------


Sep 17, 2007



 
دست هایت را می خواهم .
و اطمینانت را .
و امنیتت را .
دلم سختی ات را می خواهد .

در چارچوب در که ایستاده بودم باد انگار داشت تصاحبم می کرد .
دلم دست هایت را می خواست .


------------------------------------


Sep 12, 2007



 
ساکت نشسته ای روی پله روبروی من . به کفش هایت نگاه می کنم . به چرک مردگی بندهایشان .
ساکت نشسته ام روی زمین روبروی تو . به چشم هایم نگاه می کنی .
که به چرک مردگی بندهای کفش تو نگاه می کنند .
صدایت نگاهم را از کفش هایت می بُرد .
می گویی : پاییز دارد می رسد .


------------------------------------


Sep 10, 2007



 
خوشا تمام روزهایی که نگاهت تا ته کوچه پشت سر من می دوید.


------------------------------------


Sep 4, 2007



 
می پرسم تو بلدی خواب تعبیر کنی ؟
می گویی خواب های تو را فقط خدا می تواند تعبیر کند .
می پرسم اگر خواب تو را دیده باشم چه ؟
چشمانت را می بندی و می گویی چه شیرین شدم ... من در چشم های تو بوده ام دیشب .


------------------------------------


Sep 1, 2007



 
چقدر می خواستم که باشی
در این بی رونقی که غالب شده بر روزها و تمام تن من
چقدر می خواستم که باشی
تا بلند بلند با هم آهنگ های قدیمی بخوانیم
چقدر می خواستم باشی
تا این عصر های دلگیر را با تو شب کنم
و تو صدایت را بندازی در حنجره ات و تا صبح بخوانی و بخندی و نگاه کنی

روزهای بی رونقی است و من بی اشتیاقتر از همیشه


------------------------------------


Aug 22, 2007



 
من زانو در بغل گرفته بودم و گریه می کردم و تو با انگشت هایت حلقه حلقه ی موهای مرا پس می زدی تا به صورت برسی و چشم ها و بعد اشک ها , تا قطره به قطره شان را پاک کنی .

آرام که می شوم ,سرت را کج می کنی و لبخندم می زنی . من می گویم : بیا دیوارها را رنگ کنیم , چشمکم می زنی .


------------------------------------


Aug 21, 2007



 
روزهای بی اتفاق , یعنی روزهای بی تو , بی صدای تو و بی نگاه تو . روزهای خالی از لبخند و سکوت دلپذیر تو .


------------------------------------


Aug 18, 2007



 
! نه ! نه ! نه

نیست , آن طور , که می خواهم

. هیچ چیز

خنده های این روزهایم خوشایندم نیست . خنده ها بمیرید , خیلی لوسید و بی مزه .
خنده و جیغ و ذوق هایم دارد کور می شود . لعنتی ها


------------------------------------


Aug 17, 2007



 
این روزهای خالی ام را نه کسی پر می کند و نه چیزی ,,,
نه گلی , نه لبخندی و نه شعری , نه کلمه ای , نه عشقی
در این خالی های بی سر و ته ام دا رم دست و پا می زنم .


------------------------------------


Aug 15, 2007



 
وقتی یک شیرینی دانمارکی تازه در دهانم آب شد , تازه فهمیدم که ته کشیده است . خیلی چیزها که نباید . درست وقتی که شیرینی اش در دهانم مانده بود بدم آمد از تمام شیرینی ها . صدایم بغض داشت و نگاهم اندوه . من نمی توانستم مثل آنها باشم . این جمله را در حالی گفتم که دهانم طعم شیرین فراموش کرده بود .


------------------------------------


Aug 11, 2007



 
منگ و هنگ و گیج و گم . تا ده می شمارم که روزهای سخت بگذرد
یک ... دو ... سه ............. یازده .... صد و یازده ... می شمارم می شمارم
تمام نمی شود روزهای سخت و من هنوز می شمارم.


------------------------------------